مریم خیلی بی وفایی... موقع سال تحویله... دلم ازهمیشهبیشترگرفته... موندم تو خونه تا دلم تو تنهایی بدتربشکنه... اونوقت شاید دلت برامبسوزه... یه نگاهیم به من بندازی...
مریم ببین چقدرتنها شدم... ببین منم تو این دنیا زیادیم...وقتی یادم میاد پارسال اینموقع بات قهرکردم چقدرازخودم بدم میاد... هنوزمباورنمیکنم که رفتی... آخه مگه میشه مریم من دیگه نباشه؟؟؟؟؟؟ ازخودم بدم میاد...ازعمرکوتاه تو و جون سخت خودم آتیش میگیرم... یعنی تا کی باید واسه دیدنت صبرکنم؟یعنی چندتا داغ دیگه باید ببینم تا خدا دلش برام برحم بیاد؟؟؟
اگه زندگی واسه تو سخت بود خب برای منم جهنمه... دلمداره ازغصه میترکه مریم... یادته ازتنهایی خسته بودی؟ کی گفته من تنها نیستم؟...مریم جان مریم ازخدا بپرس این رفیقت تا کی دیگه باید دووم بیاره؟ رفتنت عین آوارروسرم خرابشد... دیگه واسه کی درددل کنم؟... واسه کی آهنگ جان مریم رو بزنم؟ مریمدیروزدوباره بعد ازمدتها جان مریمو برات زدم... نمیدونم چرا حس میکردم داری گوشمیدی... با هر نتش داغ دلم تازه شد... یاد تو یاد انجمن یاد جان مریم... جان مریمچشماتو باز کن منو نگاهکن... ببین با رفتنت دیگه دلم آروم نمیگیره... یادته چقدرباهمدیگه به زشتیهامیخندیدیم؟ دلت اومد بین اینهمه زشتی تنهام بذاریو بری؟ دلم می خواد بهت زنگ بزنموسال تحویلو تبریک بگم... یادته پارسال برام پیام دادی اما من احمق جواب ندادم...آخه ازکجا خبرداشتم که فرصت با تو بودن انقدرکمه؟ مریم یعنی الان دیگه هرجا بخوایبا پاهات میری؟ اصلا من چی میگم؟ پا چیه؟ حالا حتما بجای پا خدا بهت دوتا بالخوشگل داده... به زیبایی چهره ی قشنگت... به بزرگی دل مهربونت... تو که دیگه پانمی خوای... مریم قول بده تنهام نذاری... وقتی دلم تنگ میشه نمیدونم دیگه به کیزنگ بزنم که مثل تو درکم کنه... مامانت بهم گفت هروقت دلت تنگ شد زنگ بزن پردیسولی آخه اونکه زبون منو نمیفهمه... فقط خودت می فهمی... توروخدا بیا به خوابم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
مدتیست که حس نمی کنم... دست مهربانت را برروی سرم... غمیبه وسعت آبی بی کران، قلبم را دربرگرفته... نمی دانم دردم چیست؟... نمی دانم سنگچه چیزرا برسینه می زنم... اما حس می کنم قلبم گرفته... حس می کنم رانده شده ام...اما از چه؟... تو می دانی... تنها تو می دانی که چه می کشم... و ازچه می سوزم...تو می دانی که دارم چگونه می سوزم... چگونه ایمانم را با این دو دست بی جان چنگزده ام... تا نکند پایه هایش بلغزد و با تمام وجود سقوط کنم... تا نکند که درسیاه چال غرورم گم شوم... تا نکندایمانم را از من بدزدند... جای دستانت بر روی سرم خالیست... اما عشقت را کنج سینهام پنهان کردم ام... با هر دم و بازدم عشقت را در سینه ام حبس می کنم... و به این قلب خسته امید می دهم که روزی به توخواهم رسید... روزی مرا در آغوشت حبس می کنی و بر در این قفس قفل محبتت را میزنی... قفلی که با هیچ شاه کلیدی باز نشود... اما... مدتیست که حس می کنم شمارشمعکوس فرا رسیده است... چیزی به آخر راه باقی نمانده... چیزی به پایان سوختن وساختن باقی نمانده... وقتش کم کم دارد می رسد... وقت پرکشیدن... وقت زندگی را ازنوساختن... وقت برقراری عدالتی بی چون و چرا... که همیشه امیدش را در قلبم زنده نگهداشتی....... دلم می خواهد بر تمام کسانیکه وجودت را انکارکرده اند ازته دل فخرفروشی کنم... فخرفروشی کنم بر تمام آنهایی که به من پوزخند زدند و انگ بدبختی رابر وجود من چسباندند... دلم می خواهد خوشبختیم را با تمام وجود فریاد بزنم... زمانهخواهد برگشت... به دلم افتاده که پایان این همه سکوت نزدیک است... آنروز که اشکشوق گونه هایم را نوازش کند و ندامت را در چشم یک یکشان ببینم... نزدیک است...نزدیک است.
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
مجتمع پذیرایی تالارخلیج فارس واقع در اصفهان، کیلومتر5 جاده شیراز با فضایی دلنشین و خاطره انگیز و پرسنلیمجرب افتخار دارد تا میزبان با شکوهترین مجالس شما باشد. خدمات رفاهی و تسهیلاتجهت پذیرایی مراسم جشن، عقد، عروسی و...
امکانات: پارکینگ،ورودی عروس و داماد، ظروف سیلور غذا و میوه، ظروف لیمنارک فرانسوی، سالن عقد جدا،چایخانه (سفره خانه) بزرگ و آمفی تئاترو...
برای اطلاعات بیشتربا سرکار خانم مائده غلامرضایی maede_online@yahoo.comتماس حاصل فرمایید:
تلفن: 03116544021
فکس: 03116544021
امور مرتبط::
پذیرایی، مراسم،تالار، جشن، عقد، عروسی، ورودی عروس و داماد، ظروف سیلور غذا و میوه، ظروف لیمنارکفرانسوی، سالن عقد جدا، چایخانه، سفره خانه، تالار پذیرایی، دکوراسیون پذیرایی،خدمات مجالس، لباس نامزدی، سفره عقد فیلمبرداری، دسته گل عروس لباس سنتی تشریفاتی، نورپردازی، سفره عقد، مدل لباس عروس، عکاسی،دوربین دیجیتال، فیلمبرداری، دوربین، مجالس، استودیو، میز شام، میز نامزدی، لباسعروس، کت و شلوار، سرو غذا، گل آرایی، بادکنک آرایی، پذیرایی، خدمات مجالس، آینه وشمعدان آتلیه عکس، آتلیه اختصاصی عروسوداماد اتلیه عکسبرداری، مشاور و مجری جشنها، مجلل ترین سفره های عقد، نورافشانی، آلبوم عکس دیجیتالی، لت عروسی، مزون، گلعروس، گل ماشین عروس، ماشین عروس، اجاره سالن، موزیک، نور، تاج و گل سر، ارکستر،ختم، مجالس ختم، مجلس ختم، مجالس شادی، مجلس شادی، اجاره لباس عروس، مجلس عروسی،مجالس عروسی، فون دیجیتال، مجلس نامزدی، دیزاین، تشریفات، فیلمبرداری با هلیکوپترو هواپیما، اجاره سفره عقد، شیرینی، کیک عروسی، کیک تولد، روتوش، مدل لباس، کیک، کیکتولد، افکت، کباب، لباس مجلسی، مه ساز، میوه آرایی، مونتاژ، تشریفات مجالس، اتومبیلهایکروک، تاجهای ژله ای، گروه ارکست، مدل لباس عقد ایتالیایی، کت و شلوار داماد، مدلتاج سر عروس، تاج سر عروس، ماشین عروس، گل آرایی، کارت عروسی و..
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
مادر...
مدتهابود که منتظر بودی... لحظه ها را می شمردی... زندگی برایت معنای دیگری پیدا کردهبود... انگارکه همه چیزقشنگ و زیبا بود... تو منتظربودی... منتظرآمدن پاره ایازوجودت... طفلی ضعیف و رنجور... کودکی که خبرنداشت آمدنش، با تو چه کرده و برایتچه چیز را به ارمغان آورده است... او آمده بود تا دخترت باشد... مونس وغمخوارروزهایتنهاییت... چه آرزوها که برایش نداشتی... برای بزرگ شدنش... قد کشیندنش... زبانبازکردندش... چقدرمنتظربودی مادر... تا که روزی انتظار به پایان رسید... کودک توبزرگ شد... غنچه ی زندگیت وقت شکفتنش شده بود... وقت آن رسیده بود که تو بنشینی ونتیجه ی زحمتهایت را ببینی... نگرانی هایت... شب بیداریهایت...غصه هایت... دیگروقتآرامش بود... وقت شادیهایت...
چشمهایترا با شوق گشودی تا شاهد زیباترین لحظه ی زندگیت باشی... صدای تپشهای قلب مهربانترا خوب می شنیدم... به خدا من هم دوستت داشتم... می خواستم بخندی و خوشحال باشی...اما نقش من شکفتن نبود... اصلا انگارکه شکفتن را نیاموخته بودم... انگارکه یک جایکار می لنگید... من نتواستم تو را خوشحال کنم... چقدرتلخ بود آن هنگامکه خنده گوشه ی لبانت خشک شد... من هم دلم شکست... اما جز خمیده شدن و سر به پایینانداختن، کاری از من برنیامد... دلم نمی خواست که خستگی برتنت بماند... فکرکردم حقم است اگر مرا دور بیندازی.... حقماست اگر دیگر سراغم نیایی و رهایم کنی... ولی تو نه مرا دور انداختی و نه رهایمکردی... غنچه ی نیمه بازت را ازروی زمین برداشتی و نوازشش کردی... قطرات اشک چونشبنم چشمهایت را پرکرده بود... اما لبخندتیکباره تمام تلخی ها را شست و ازبین برد... نگاهم کردی... بغض کردم... نگاهتکردم... حرفی درسینه ام داشتم که می خواستم از نگاهم بخوانی... مادرم ، اگرغنچه یتو آنروز نتوانست شکوفا شود و تو با شادی شاهد آن لحظه ی زیبا باشی... غصه نخور...باز هم منتظرباش... روزی خواهد آمد که غنچه ی تو نیز بشکفد... آنروز تو تنها شاهداین لحظه ی زیبا نیستی... عالمی به تماشا نشسته اند..
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
شرکت سکهگز، تولیدکننده بهترین گز و شیرینی دنیا و دارای سازمان- دانشگاه و مرکزتحقیقات.
دانشآموختگان این شرکت ازنظر شغلی پشتیبانی می گردند. بینظیر در طعم و کیفیت. میتوانید امتحان کنید:
سایتدانشگاه www.atiq.ir
سایتمرکز تحقیقاتwww.sekkeh.net
سایتشرکتwww.sekkehgaz.com
سایت هدیهwww.sekkeh.ir
Sekkehgazco@yahoo.com Export@sekkehgaz.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
عشق...این واژه ی آشنا... اما بی رحم... نمی دانم درستازچه زمانی بود که احساس کردم این واژه بند بند وجودم را می لرزاند و مرا ازخود بیخود می کند... این واژه برایم آشنا بود... انگارکه قلب مرا چون صدفی یافته بود کهفرصت زیستن درآنرا نمی خواست ازدست بدهد... قلب من با آغوشی بازبه او خوش آمد گفتو آنچنان پذیرایش شد که او حتی درخواب هم نمی دید... عشق... اما مهمانی ناخواندهبود... با بی رحمی، تمام قلبم را ازآن خود کرد... با بی رحمی روحم را تسخیرکرد...با بی رحمی آمد و با بی رحمی رفت... رفت و برایم جزیک قلب شکسته هیچ باقینگذاشت... آشنایی من و عشق اینگونه بود... من ماندم و یک قلب شکسته... من ماندم واحساس ترک خورده ام که دیگربهایی نداشت... شاید این حق من بود... شاید خانه ی کوچکقلبم لیاقت منزلگاه عشق بودن را نداشت... عشق دیگردرخانه ی قلبم حضوری نداشت...اما قلب من هنوزهم منتظربود... با اینکه شکسته بود... هنوزهم حتی با شنیدن صدایپای عشق می تپید و می خواست که ازجا کنده شود... اینبارصدای پایش واضح تر وآشناتربه گوش می رسید... ازراه رسید و درزد... و قلب شکسته ام دررا برای اوگشود... اما این عشق دیگررفتنی نبود...عشق من، زمینی نبود که خانه اش را ویرانکرده و رها کند... قلب شکسته تنها منزلگاه او بود... و عشق من با تمام وصعتش درقلبشکسته ام جای گرفت... عشق من همان خدای بی همتایی است که با شنیدن نامش، بند بندوجودم می لرزد و شور و اشتیاقی عمیق درقلبم برپا می کند... قلبی که ازعزل نیزبرایعشق او بوجود آمد
حق تألیف و کپی رایتبرای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
هیچگاه نتوانستم حرفهایی را که در گوشه ی قلبم انباشته شده،ازبند اسارت رها سازم و دلی را که مدتهاست بی قرار است، آرام کنم... من کوله باریازحرفهای ناگفته را بر دوش می کشم... من با فریاد بی گانه ام... و با سکوت، یکآشنای قدیمی... من سکوت را یاد گرفته ام... یاد گرفته که دربرابر نا حقی و بیعدالتی سکوت کنم... یاد گرفته ام که بغضم را فرو دهم... یاد گرفته ام که زشتی هارا با دوچشمم ببینم و دم نزنم... یاد گرفته ام که ناسزا بشنوم... ولی آنچه را کهسزاوار است برزبان نیاورم... یاد گرفته ام، چون عروسکی خیمه شب بازی، خود را بهدست نامهربان روزگار بسپارم... قلب کوچک من به جای عشق، با کینه پرشد... و درتمامخاطراتم... سایه ی حسرت افتاده... ای کاش ورق برمی گشت... ای کاش جای انسانها باهمعوض می شد... نمی دانم اگرمرگ پایان زندگی باشد، جواب این همه بی عدالتی را چه کسیخواهد داد... چقدر سخت و دردناک است که باورکنی به دیگران نیازمندی... و دیگران بهتو هیچ نیازی ندارند... چقدر سخت است باور کنی که هفت تیر روزگار تنها قلب تو رانشانه گرفته و با دیگران هیچ کاری نداشته است.
تا بوده قصه ی زندگی همین بوده... و ما انسانهای بی گناه،بی خبر از همه جا وارد قصه ای طولانی شدیم... قصه ای که نه آغازش دست ما بود و نهپایانش دست ماست... گاه شادی مهمان قلبمان شد... گاه غم، بی دعوت آمد و چشمهایمانرا بارانی نمود... براستی نقش ما چه بود؟... کاش میشد همه چیز را فهمید... کاشریشه ی غم و اندوه ازجا کنده میشد... کاش همه چیز تمام میشد... و دیگر شروعنمیشد...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
سلام مائده... وقتی امروز مثل هرروز تورا در آینه دیدم...غم عجیبی را در نگاهت حس کردم... شاید هیچکس معنی آن نگاه را نفهمد... جز من...منی که با تو خوابیدم... با تو بیدارشدم.. با تو خندیدم و گریستم.. با تو سکوت کردم... و با تو بزرگ شدم.
اما تو همیشه با من غریبه بودی... انگار این من بودم که تورا اسیر کرده بودم و با تو حرفی جز سکوت نداشتم... سکوتی که داشت هردوی ما را ازهم دور میکرد... داشت ازهم سردمان میکرد... من همیشه می ترسیدم... میترسیدم که تودیگر مرا دوست نداشته باشی... می ترسیدم مرا که بر روی دوشهایت سنگینی می کردم...در میان راه رها کنی و بروی... میترسیدم زرق وبرق دوروبرت آنقدرچشمانت را بزندکه دیگر مرا نبینی... مائده... من و تویار قسم خورده ی هم بودیم... من و تو که غریبه نبودیم... یادت هست؟... یادت هست آنزمانکه ازمیان هزارن کالبد شاداب و سرحال.. انگشت اشاره ات را سوی من دراز کردی؟...یادت هست که درچشمانم زل زدی و گفتی تو را انتخاب میکنم؟... یادم هست... بغضیگلویم را می فشرد.... یادم هست... انگار دست و پایم را گم کرده بودم... مائده...من عاشق تو بودم... من فقط با تو می توانستم عرش را طی کنم... فقط با تو زیبامیشدم... انگار زمان ایستاده بود و من جز تو هیچکس را نمیدیدم.... به سوی تو دودیم و یکبار برای همیشه در آغوشتگم شدم...
مرا فراموش نکن... من تنهایت نمیگذارم... با هم که باشیم...تمام سختیها را پشت سر خواهیم گذاشت... با هم که باشیم دلمان قرص است... با هم کهباشیم، بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم...
مائده... با من قهر نکن... با من غریبی نکن... وقتی ازمنروی برمی گردانی... دلم می گیرد... ببین چقدرغمها زود می گذرد... نگذار غم بین مافاصله بیاندازد... تو تمام شادیهای منی... نگذار من تنها غم تو باشم... شاید هیچکس معنی نگاه ما رانفهمد... اما من امروز می خواهم با هماننگاه فریاد بزنم: مائده دوستت دارم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
آهنگسازیو تنظیم حرفه ای
نمونهآهنگ ها .و تنطیم و موزیک، هم اکنون در سایت قابل مشاهده میباشد
با 16سالسابقۀ فعالیت در زمینۀ آهنگسازی
جهت تماسو مشاهدۀ اطلاعات بیشتر به سایت www.JaziniMusic.com مراجعه نمائید
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
زندگی من هرچه که بود... چون یک چشم برهم زدن گذشت و بهاتمام رسید... اگرتلخ بود یا شیرین... اگرشاد بود یا غمگین... گذشت و مرا با خودبرد... به دوردستها سفرکردم و هیچگاه مقصدم را نفهمیدم... دلم می خواست فرصتی براینفس تازه کردن داشتم... فرصتی برای تامل... تا ببینم که چه برسرم آمده... تا ببینمکه قصه ازکجا تلخ شد... و این همه غربتازکجا آمد؟... دلم می خواست اشک را در خانه ی دوچشمم حبس می کردم و به این زمانهمی خندیدم... دلم می خواست شکیبایی چون خون دررگهایم جاری بود... و این همه بیتابی نمی کردم... دلم می خواست قصه ی زندگیم را ازنو می نوشتم... قصه ای که غمهایشبه اندازه یک ثانیه هم نبود... قصه ای که درآن روزگاربا من مهربان بود... اززمانیکه خودم را شناختم... تنها احساسی که به زندگی داشتم حسرت بود... بغضی بی نهایتدرگلویم خشک شد و نفهمیدم که دلم ازکجا پراست... حسرت زندگی خودم را داشتم... خودمبدون بارسنگین بیماری... باری که مدتهاست بدوش می کشم و ازبخت خود شکایت دارم... باریکه هرلحظه بغضم را کهنه تر کرد و دلم را بیشترسوزاند... کاش می توانستم بارم رابرزمین بگذارم... کاش می شد فرارکنم... از عاقبتی که با این بارسنگین درانتظارمناست... می ترسم آخرطاقتم تمام شود و زیر این بارسنگین کمرخم کنم... کجای این قصه یتلخ و طولانی پرسه می زنم... خودم هم نمی دانم... تنها می دانم که مرا بی گناهمجازات کردند... بی خبر وارد این قصه شدم... دلم به اندازه ی تمام این سالها تنگاست... سالهایی که می توانستم خوشبت ترین انسان دنیا باشم...می توانستم زندگیکنم... بدون سایه ی سنگین هیچ غمی...
ولی نه... این درست نیست... تا کی غصه... تا کی حسرت...دیگربس است... می خواهم با زمانه بجنگم... من درستش می کنم... من این کلبه ی ویرانشده ی دل را درستش می کنم... نمی گذارم قصه ای که تلخ شد برای همیشه تلخ بماند وتلخ تمام شود... روزی خواهد آمد که من هم طعم خوشبتی را بچشم.
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
زندگیسخت نیست... زندگی تلخ نیست... زندگی همچو نت های موسقی بالا و پایین دارد... گاهیآرام و دلنواز... گاهی سخت وخشن... گاهی شاد ورقص آور... گاهی پرازغم... زندگی راباید احساس کرد... زندگی را باید با همان نت های بالا و پایین ساخت... تا کهازتکرارخسته نشویم... تا که دل... گاهی شکستن را یاد بگیرد... تا جوانه ی احساسگوشه قلبها خشک نشود... زندگی سخت نیست... زندگی را ازپروانه ای یاد میگیرم که وقتیدوبالش را میکنند باز هم زنده میماندو برروی زمین میخزد... زندگی را از مورچه ی ضعیفییاد می گیرم که بااینکه می داند هرلحظه ممکن است زیرپا له شود... اما بازهم با تنناچیزش دانه ها را به کول می کشد... بازهم به شوق زندگی... من هم می خواهم زندگیکنم... می خواهم درمیان این همه پروانه که با بالهای رنگارنگ پیش چشمانم میپرندوبه من فخرمی فروشند... بازهم زندگی کنم... تا که شاید روزی... تمام این سربالاایهاتمام شود... روزی که برای پرواز... حتی نیازبه بال هم نباشد... من خاموش وبی صدازندگی خواهم کرد... تا که جوانه ی احساس... گوشه ی قلبم بجای خشک شدن... روز بهروز بارورترشود... تا که پروانه های شکسته بال شوق زندگی را ازیاد نبرند... تا کههمه یاد بگیرند که برروی زمین خزیدن... بازهم یعنی زندگی...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
زن و شوهرجوانی که تازه بچه دارشده بودند، بعد ازانجامکارهای روزمره و خواباندن بچه، برروی صندلی نشستند و مشغول خوردن چای و گپ زدنشدند. آنها کودک 4ماهه شان را خیلی دوست داشتند و تمام رویاهایشان دروجود کوچک اوخلاصه می شد.
کودک آرام خوابیده بود و پدر و مادر برای بزرگ شدن فرزنددلبندشان نقشه های ریزو درشت می کشیدند...
_ راستی تو دوست داری شغلش چی باشه؟
_ من دوست دارم پسرمون دکتربشه، دوست دارم ثروتمند بشه...
_ من دلم می خواد بفرستمش خارج تا اونجا درس بخونه
_ ولی من طاقت دوریشو ندارم. دلم تنگ میشه، چطوردلت میادپسرمو ازم جدا کنی؟
_ سفر قندهار که نمیره خانم، خیلی زود برمی گرده
_ ولی... ولی من نمی خوام بره
مادر جوان بغضی کرد با چشمهای بارانی به همسرش چشم دوخت.
_ میگم نکنه اون خودش ما رو ترک کنه؟، نکنه وقتی پیرشدیم،ما رو بذاره خانه سالمندان؟
_ نترس عزیزم، ما بچه مونو مهربونو با خدا تربیت می کنیم.پسرکوچولوی من عاشق مادرشه. مگه میشه ترکش کنه؟ حالا دیگه اشکاتو پاک کن که منطاقت ندارم صورت قشنگت رو غمگین ببینم.
مادر لبخند زد و اشکهایش را با سرانگشتانش پاک کرد.
درهمین هنگام گربه کوچکی که در منزل داشتند، شروع به میومیو کردن نمود. انگار که واقعا گرسنه بود و زن و شوهرجوان آنقدر گرم گفتگو بودندکه غذا دادن به گربه بیچاره را فراموش کرده بودند. و اصلا متوجه نگاه های معصومانهاش نبودند.
کودک با سروصدای گربه ازخواب بیدارشد. مادر عاشقانه کودکشرا درآغوش گرفت و بوسید و در گوش او زمزمه کرد: عزیزم، کودک دلبندم هیچوقت پدرومادرت رو تنها نذار...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
روزی معلمی ازشاگردانش پرسید: کدام یک ازشما می توانید راهیغیرتکراری برای ابرازعشق بیان کنید... هریک ازدانش آموزان مثالی زدند... برخیاز دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و«حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودندر تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
دربین شلوغی و سرو صدای بچه ها پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برایابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یکروز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگلرفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن وشوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگرراهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچکترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناسفریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چنددقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اماپرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جوابداد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوبمواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر مندر آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اینصادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
دیشبشب قدربود... یک شب قدردیگر... یک سال دیگرازعمرگذشت... اما من هنوزهم سرگردانم...سرگردان لحظه های رفتنی... سرگردان روزوشب های تکراری... سرگردان بدی های ماانسانها به هم... با اینکه فلسفه ی رفتن را خوب می دانیم... تمام شدن را خوب میشناسیم...پژمرده شدن را بارها نظاره گربوده ایم... اما بازهم با هم مهربان نیستیم...قدرلحظه های رفتنی را نمیدانیم ودرپی آینده می گردیم... آینده ای که شاید با شکستندلی،بهتروروشنترشود... ولی دیگراین را نمی دانیم که دل شکستن بهای سنگینی دارد...دیشب شب قدربود... شبی
که مردم آنرا تا نیمه های صبحدرمسجد می گذرانند... اما من همیشه حسرت رفتن به آنجا را دارم... چرا که با خود میگویم مردمی که درکوچه وخیابان با من چنین رفتارمی کنند... دیگر درمسجد که محیطیبسته است می خواهند با من چه کنند... همیشه دلم می خواسته بدانم... مسجد چطورجاییست؟...آیا آنجا هم بدی وجود دارد؟... دیشب را دربین دوستانم گذراندم... دوستانی ازجنسخودم... چکاوکهایی که پروازرا بدون بال تجربه می کنند... دربینشان خوب بودم...آرام بودم... چیزی کم نداشتم... هم درد وهم زبان بودیم... فقط جای مریم خالیبود... مریمی که تا همین پارسال چون یک پری دریایی گوشه ی ساحل نشسته بود... وجودشهمه زیبایی بود و با دستان رنجوروزیبایش... زیبایی های دوروبرش را روی کاغذ میریخت...او زیبا هایی را آنقدرخوب می دید که حتی با دست ضعیف ورنجورش هم قادربود آنرا بهتصویر بکشد...
ولیکسی اینهمه زیبایی را دروجود نازنین او ندید... مریم دلش دریا بود... وقتی صدایقشنگش را میشنیدم... غمهایم تمام میشد... مریم به من می گفت حالا که کسی ما رادوست ندارد... بیا عاشق هم باشیم... من هم عشق مریم را در قلبم راه دادم... ولی نمیدانستم که انقدرزود قصد ترک کردنم را دارد... میشناختمش... دوستش داشتم... دلمانبرای هم تنگ میشد... ولی او رفت... انگارکه ازاول هم اهل این دیارنبود... زندگیبرایش آسان نبود... اوهم سرگردان بود... خواهرکوچک وقشنگش را دیشب درآغوش کشیدم...پردیس قشنگ و دوست داشتنی مرا همچون مریم می دید... چقدردوستش دارم... چقدر دوستمدارد... انگارکه مریم قبل ازرفتنش،دوست داشتنم را به خواهرکوچکش یاد داده... مریممن ازدنیا رفت... ولی عشقش هرگزدرقلب من کهنه نخواهد شد... چرا که عشق را تنهاازاو یاد گرفتم... شب قدرامسال را هم چون سالهای گذشته گوشه ی خانه نشستم و گریستم...اما نمی دانم چرا حس کردم او هم کنارم نشسته و با هم سر برسجده می گذاریم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
درایندنیای بزرگ... دراین دیار غربت... دراین ماتم سرای بی چون وچرا... درمیان صدها خانه... صدها خانوادهگرم و صمیمی... خانه ای هست... خانه ای که خانواده ای درآن وجود ندارد... خانه ایکه در آن خبری ازگرمی آغوش مادر نیست...خانه ای که شبها انتظار آمدن پدر را نمی کشد... خانه ای که اهالیش هرکدام ازجاییرانده شده اند... اهالی این خانه دخترانی پاک و معصومند... قلبشان ازجنس شیشه...دردشان... بی مهری وبی کسی... به چه جرمی؟... به جرم اینکه روزگار... بی بهانه...بالشان را شکسته... به جرم اینکه تن های رنجورشان دیگربکارنمی آید... تنهایی و بیکسیشده سهم آنها اززندگی... نه محبتی... نه امیدی... و نه آغوش گرمی که ازدست تمام اینبیرحمی ها بشود به آن پناه برد... من با آنها بیگانه نیستم... من هم خوب می فهممکه غریبی کم دردی نیست... من هم وقتی که از محیط گرم خانه پا به بیرون میگذارم...غربت را با تمام وجود حس می کنم... غربت چکاوکی شکسته بال را... که جای اینکهبرزخمش مرهم گذارند... با زخم زبانهای کاری... زخمش را نمک می پاشند و عمیقترمیکنند... ولی من خانه ای دارم که از دست تمام این نامهربانیها... و تمام این بیعدالتیها... به آنجا پناه برم و آرام گیرم... آغوش گرم مادررا دارم... نوازش دستهایپدررا دارم... ولی آنها؟؟... به کجا پناه برند؟... کجا آرام گیرند؟... عقده ی دلهایکوچک و شکسته ی خود را کجا خالی کنند... درکدام آغوش گرمی خود را رها سازند؟ برایکه درددل کنند؟... چه احساس غریبی... چه زخم عمیقی... غم ازاین بیشتر که تو راکنارگذارند؟... یادم هست اولین بارکه پا به خانه ی کوچکشان گذاشتم... وقتی این تنهای رنجورو قلبهای ترک خورده را دیدم... غمی عظیم تمام وجودم را دربرگرفت... دلم میخواست تک تکشان را درآغوش گیرم... دلم می خواست برزخمهایشان مرهم گذارم ودرگوش تکتکشان... فلسفه ی امید را زمزمه کنم... من رفته بودم تا با دستهای رنجورم برایشانبنوازم و آنها را ازعمق ناامیدی و بیکسی...به رقص آورم... یادم هست... اولین آهنگی که زدم غمناک بود... غمی که در نتهای آهنگمن بود... یکباره اشک تمامشان را جاری ساخت... وقتی این صحنه را دیدم... دیگر طاقتنیاوردم... آهنگ غمناک را تمام کردم و جایش آهنگی شاد نواختم... دستانم قدرتش رانداشت که شادتربنوازد و کاری کند که تمام غمها برای زمان کمی هم که شده... به دستفراموشی سپرده شود... ولی با تمام وجود دلم می خواست آنها شاد شوند... تا اینکه دیدم...حتی با همان ریتم آرام و شاد... همه بلند شدند و دست در دست یکدیگررقصیدند... شادیرا در چشمهایشان می دیدم و قلبم از شادی می تپید... نگاهی به دستان رنجورخودانداختم و در دل زمزمه کردم: خداونداسپاس...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
خشکباربرای داخل و خارج از ایران با قیمت استثنائی.
پسته فندقی، اکبری، عباس آقایی، با عیار32 تا 36 و قیمت استثنائی، مناسب برای کارخانهجات گز، فروش داخلی و خارجی علی الخصوص صادرات و همچنین خشکبار برای داخل و خارجاز ایران با ارزانترین قیمت.
خط ویژۀ ارتباط با اس ام اس: 09388724185
جهت دریافت اطلاعات دقیق تماس یا سؤالات یا تقاضاهای خود، به maede_online@yahoo.com یا sepidbank@gmail.com پیام ارسال نمائید
خشکباربرای داخل و خارج از ایران با قیمت استثنائی.
پسته فندقی، اکبری، عباس آقایی، با عیار32 تا 36 و قیمت استثنائی، مناسب برای کارخانهجات گز، فروش داخلی و خارجی علی الخصوص صادرات و همچنین خشکبار برای داخل و خارجاز ایران با ارزانترین قیمت.
خط ویژۀ ارتباط با اس ام اس: 09388724185
جهت دریافت اطلاعات دقیق تماس یا سؤالات یا تقاضاهای خود، به maede_online@yahoo.com یا sepidbank@gmail.com پیام ارسال نمائید
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
چه غم انگیزاست... آمدن روزو شبهایی که کاسه عمررا هرروزلبریزتر میسازد... چه غم انگیزاست گردش زمین... زمین بیچاره... کاش با من حرف میزدی... و پساز این همه قرن که ازعمرت می گذرد، خاطراتت را تعریف میکردی... می گفتی که پسازاین همه سال برسرت چه آمد...
تو ای شاهد بی صدا... تو ای خسته از جور زمان...
قدمگاه چه کسانی که نبودی... انسانهایی که درتو متولد شدند... سالها زندگیکردند... ولی فراموش کردند که از کجا آمده بودند و از برای چه... قد کشیدند و بزرگشدند... برروی تو نفس کشیدند... راه رفتند... زندگی کردند... اما هیچکس به توفکرنکرد...
بزرگ شدیم و یادمان رفت که روزی با تو هم آغوش خواهیم شد... بزرگ شدیم ویادمان رفت که همه چیز از تو آغاز شد... یادمان رفت که تو ما را بر روی خود نگهداشتی... وگرنه دراین کهکشان بی انتها سرگردان و آواره بودیم... آنگاه شاید فاصلهی بین انسانها آنقدر زیاد بود که هیچوقت دوست داشتن را یاد نمی گرفتیم... ازتوممنونم که ما رو دورهم جمع کردی و به ما فرصت زیستن بخشیدی...
اما چه سود ای زمین؟... تو همان زمینی اما انسانها روزبه روز بیشتر از همفاصله گرفتند و دور شدند... و تو محکم و استوار ایستادی و نگاه کردی... دیگرهمسایه از حال همسایه اش خبر ندارد... جای سلام و احوال پرسی را ایمیل گرفت... جاینقل و شیرینی مجلس را کامنت گرفت... و فیس بوک شد محل دوره های فامیلی... فیس بوکشد مصداق بارز دوری و دوستی...
البته برای من هم بد نشد... منی که در بین دوستان و فامیل آنقدرها هم محبتندیدم... که بتوانم با آنها هم مانند پدر و مادر برادرهایم راحت حرف بزنم...
من در خانواده ام کم محبت ندیدم... ولی جامعه هیچگاه مرا نپذیرفت... وهمیشه مرا کنارگذاشت... کنارگذاشت و به لنگی هایم پوزخند زد... جامعه به کودکانشیاد نداد که با من و امثال من چگونه برخورد کنند... جامعه مرا یک علامت سوال تلقینمود... یک بیگانه... یک ناشناس... و یا شاید مجرم...
تو ای زمین... برای همه ی آفریدگان خداوند جا داشتی...اما اینها طوری بامن برخورد می کنند که انگار من جایشان را برروی تو تنگ کرده ام... حسرت به دلمماند که جای اینکه ازدیدن من درمیان خود تعجب کنند و ناراحت شوند، مرا با لبخندیآشنا مهمان قلبهایشان می ساختند... به خدا همان یک لبخند برایم بس بود... دیگرهیجنمی خواستم...
ولی دریغا ای زمین... اینها گاهی آنقدرمرا آشفته و بی چاره می سازند کهآرزو می کنم ای کاش روزی با تو تنهای تنها شوم... و آزادانه نفس بکشم... و با توسخن بگویم... بدون آنکه از تلخی نگاه هزاران چشم متعجب سر به پایین بیاندازم و درخویشتن فرو روم.
حقتألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائدهغلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
چه بیشمارند... چه بی خبر و چه بی چاره... انسانهایی کهناخواسته می آیند... طعم زندگی را می چشند و باز هم ناخواسته با زندگی وداع میکنند... زندگی را چگونه می توان معنا نمود؟... وقتی که حتی خبراز فردایت نداری...وقتی هیچ چیز قطعیت ندارد... وقتی محاکمه می شوی به جرم بی خبری... وقتی مواخضه میشوی به جرم نا باوری... خداوندا... این چه رازیست که برمن افشا نمی کنی؟... رازدست و پای رنجوری که برمن بخشیدی... راز زبان نیمه جانم که خیلی وقتها مال خودمنیست... خداوندا من از بی خبری دق میکنم... زندگی راهی بی انتهاست... اما آنهنگام که به انتها می رسی... می بینی کهچقدرکوتاه بود... نمی دانم الان کجای این راهم... نمی دانم چند فرسخ راه تا بهانتها باقی مانده است... ولی دارم عادت می کنم... به بی عدالتیها... بهسنگدلیها... به حق کشی ها... و به حرفهایی که چون بغضی درگلویم انبارشده و هنوزوقت گفتنش نرسیده است... بازهم مجبورم با این بغض کهنه راهم را ادامه دهم... راهیکه پراز مانع است... مانع هایی که هریک چون خنجری برقلبم فرومی ر وند و زخمی ترممی کنند... من همان اثیری هستم که مجبوراست عبورکند... ازراهی که پرازمشت ولگداست... کسی مهربان نیست... کسی دل به حال این زندانی نمی سوزاند... دلم ازنامهربانیها گرفته... دلم می خواهد حرف بزنم... اما زبانم با من همراهی نمی کند... دلم میخواهد شکایت کنم... اما به کدامین دادگاه؟... دلم می خواهد ازفقراجتماعی گلهکنم... فقری که روزبه روزکمرشکن ترمی شود و برای هیچکس مهم نیست... دیگرنه غیرتیمانده و نه...
نمی دانم... شاید هم من اشتباه می کنم... شاید هیچ چیزتغییرنکرده... جزمن... من که روزبه روز بی طاقت تر میشوم... من که روزبه روزاز دنیا وهرچه درآن هست بی زارترمی شوم... من که هرروزدنیا برایم بی معناترمی شود... ولیاجبار، مرا با تمام سازهای دنیا می رقصاند... ولی اجبار مرا به چه کارها که وا نمیدارد...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
تدریس خصوصی و نیمه خصوصی
تدریس خصوصی پیانو،کی برد و گیتارآکورد، همراه با تئوری موسیقی؛
.VSTآموزش کار با نرم افزارهای
Address: Dubai
Info@Jazinimusic.com
آهنگسازی و تنظیم
تدریس خصوصی پیانو،کی برد و گیتارآکورد، همراه با تئوری موسیقی؛
.VSTآموزش کار با نرم افزارها
Address: Dubai
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
پیمانکاریخاکبرداری،تامین و حمل و نقل مصالح
پیمانکاریبا 18 سال سابقه در زمینه تامین مصالح،خاکبرداری،خاکریزی
دارایماشین آلات و تجهیزات شامل کمپرسی،لودر
آمادهکار در معادن،پروژه ها
فعالدر غرب تهران
خطویژۀ ارتباط با اس ام اس: 09388724185
جهت دریافت اطلاعات دقیق تماس یا سؤالات یاتقاضاهای خود، به maede_online@yahoo.com یا sepidbank@gmail.com پیام ارسال نمائید
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
بهاردرراه بود... پرستوها ازسفر طولانیشان برمی گشتند...انتظارگلها برای شکفته شدن به پایان رسیدهبود... همه جا سبزشده بود و بوی خوش تازگی به اشمام می رسید... زمستان وقت رفتنشآمده بود... او باید می رفت... باید غصه ها را درکوله بارش به دوش می کشید و باخود می برد... زمستان خسته بود... چون مسافری که سفررا به اتمام رسانده است...دلتنگ بود... دلتنگ روزهای رفته... روزهایی که کسی او را دوست نداشت و به او عشقنمی ورزید... و همه او را به شوق آمدن بهارتحمل می نمودند... زمستان ازته دل آهیکشید و بغضش را فرو داد... ایستاد و کولهبارش را به زمین گذاشت... نگاهی به پشت سر انداخت... ولی افسوس... کسی به بدرقه اشنیامده بود... همه به استقبال بهاررفته بودند... کوله بارش را برداشت و به راه خودادامه داد.
بهار اما خوشحال و خندان... بهار اما پرغرورو خرامان...ازراه رسید... و درحالی رسید که شوق انتظارش درهرجایی به چشم می خورد...
جاده ای که بهار را به اینجا می رساند، همان جاده ای بود کهزمستان باید آنرا می پیمود و از اینجا می رفت... بهار و زمستان سر راه هم قرارگرفتند... همه ازدور به بهارخوش آمد می گفتند و برایش دست تکان می دادند...انگارکه هیچوقت زمستانی درکار نبود... بهار بی توجه به صدها چشم مشتاق... چشمدرچشمان زمستان دوخت... زمستان دیگرطاقت نیاورد... و خود را در آغوش یار قدیمی رهانمود و از ته دل گریست... بهار او را نوازش کرد... بهار به زمستان خندید و گفت...سالهاست که وقتی از راه می رسم تو را اینگونه غصه دارمی بینم... بیا و امسال کولهبار غصه هایت را در نیمه ی راه جا بگذار... تو از اینهمه تکرار خسته نشدی؟... بدوناین کوله بار راهت را آسانترطی می کنی... بدون آن سفرت شیرینتر خواهد شد...
زمستان، نگاهی به دستان خالی بهار انداخت، کوله بارش رابرزمین گذاشت... و آنگاه از ته دل خندید... آن دو با هم وداع کردند و هریک به راهخویش ادامه داد... زمستان دردلش زمزمه میکرد: یار قدیمی... ای بهار من... حالافهمیدم که چرا همه به تو عشق می ورزند
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
آنگاه که خداوند با مهربانی ازمن پرسید می خواهی چه نقشی رادر این دنیا بازی کنی... من دل به دریا زدم و نقشی را برگزیدم که متفاوت بود...نقش من سختی های زیادی داشت... پستی بلندی هایش جانکاه بود وزخم هایش عمیق... دلممی خواست متفاوت باشم... از نقش های تکراری خوشم نمی آمد... احساس می کردم تمام آننقش ها را روزی بازی کرده ام... احساس می کردم لایق بیش ازاینها هستم... می خواستمسختیها را درعمق وجودم احساس کنم و آنگاه با غم آغشته شوم و از احساس لبریز...دوست نداشتم زندگی برایم تکراری شود... تکرار خوشیها برایم غم انگیز بود... حالامن یک بازیگرم... بازیگری که کارگردانش عاشق اوست... بازیگری که کارگردان او راازمیان هزاران نفرانتخاب نمود... کارگردانی که بیشترازهرکس بازیگررا می شناسد... ومی داند که من کجا شاید کم بیاورم و کجا چون کوه استوار خواهم ماند... آری او مراخوب می شناسد... کاش بتوانم لیاقت خود را به او ثابت کنم... کاش بتوانم ثابت کنمکه او اشتباه نکرده است... کاش بتوانم قشنگ بازی کنم... از همان بازی هایی که اشکتحسین را بر گونه ی تماشاچیان جاری می سازد... من نمی خواهم میان راه کم بیاورم...نمی خواهم زمین بخورم و دیگر بلند نشوم... می خواهم به همه بفهمانم که هرکسی نمیتوانست به این قشنگی بازی کند و نقش خود را ایفا نماید... می خواهم جوری بازی کنمکه حتی آن صحنه های تلخ نیززیبا و شیرین به نظر آید... می خواهم کاری کنم که دیگرهیچ کس دردنیا نقص جسمی را بلا، تصور نکند... نقص ظاهر بلا نیست... بلکه هدیه ایستازسوی دوست... من اگر نیازمند دست وپای سالم بودم خداوند محال بود آنرا ازمن دریغکند... من اگر محتاج زبان و سخنوری بودم حتما آنرا به من می داد... اما او مرا بینیاز آفرید تا بی نیازیم را فریاد بزنم... تا با آنچه درسر و در دل دارم برترینسوره ی آفرینش باشم... نقش من روزی تمام خواهد شد... مثل تمام نقش ها... تمامانسان هایی که بی صدا آمدند و رفتند و شاید برای همیشه فراموش شدند... من نمی خواهمفراموش شوم... نمی خواهم وقتی از دنیا رفتم... سهمم فقط یک فاتحه در هرشب جمعهباشد... راستی چقدر زود جمعه ها تکراری می شود... و حتی خواندن یک فاتحه همبرایمان سخت می شود... من نمی خواهم درسردی خاک فرو روم و به دست فراموشی سپردهشوم... می خواهم زنده بمانم... دریادها... درقلبها... برای همیشه...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
آموزشهایکاربردی توسط مدرس آقا در تهران
آموزشکنترل پروژه و نرم افزارهای Msp& Primavera
آموزشمباحث کاربردی کنترل پروژه و نرم افزارهای Msp& Primavera
آموزشتوسط مهندسین صنایع (طرحهای صنعتی، طرحهای ساختمانی، پتروشیمی و نفت وگاز)
آموزشدر سطح تهیه گزارشات کنترلی بانک صنعت ومعدن و کشاورزی
آموزشمباحث مربوط به فرمت گزارشات- گزارشات تأخیرات و....
آموزشبه صورت خصوصی و نیمه خصوصی در آموزشگاه و یا در محل مورد نظر متقاضی بهمراه ارائهگواهی آموزش
خط ویژۀ ارتباط با اس ام اس: 09388724185
جهت دریافت اطلاعات دقیق تماس یا سؤالات یا تقاضاهای خود، به maede_online@yahoo.comیا sepidbank@gmail.com پیام ارسال نمائید
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
انسانم وچاره ایندارم جز زندگی... باید گام بردارم و راه باقی مانده را هرچند طولانی طی کنم...آرزویم همه نیکی و خوشی و دنیا به کام بودن است... با آنکه خوب می دانم نیک و بدرا به یک خاک می سپارند و تلخی و شیرینی هردو خاطره ای بیش دریادم نمی ماند... دلمن تلخی ها را نمی خواهد و به دنبال شیرینی ها می دود... وانگهی که مزه ی هردو درزیر زبانم به یک اندازه خواهد ماند... شاید تلخی ها سختتر فراموش شوند... اما چهباک... بلاخره فراموش خواهند شد و یا شاید کهنه...
خداوندا... خسته ام ازاین بیم و گریز... خسته از دنیا بهکام بودن ها و نبودن ها... خسته ام از به وجد آمدن ها و نیامدن ها... ازته دلخندیدن ها و نخندیدن ها...
زندگی چیست خدایمن؟... انسان برای چه باید زندگی کند؟... به دنیا بیاد... بزرگ شود... پیر وفرسوده شود و.... آنان که زندگی برایشان بهشت است و آنان که زندگی برایشان جهنم...هردو از تکرار خسته اند... یکی از بس که روز و شب را با بیم فردا گذراند خسته است کهبهشتش تمام شود و دیگری از انتظار برای فردایی که از جهنم رها شود.... و ریشه ی هردو را انتظار خواهد کند... کاش می شد منتظر نماند... کاش می شد پرش کرد... و ازتمامراه های باقی مانده با یک راه میانبر گذشت و به مقصد رسید... براستی مقصدکجاست؟... آنجا که دل آرام گیرد و دیگر بیم فردایی را نداشته باشد کجاست؟... بیمداشتن بهتراست یا نداشتن؟... انسان بودن و ماندن مسئله است... مسئله ای به وصعت بیکران زندگی... زندگی باید کرد... چاره ای جز زندگی نیست.
حقتألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائدهغلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
انجام پروژه های معماری(پروژه دانشجویی)
انجام امور معماری شامل 3DMax،شیت بندی،اتوکد 2 بعدی و سه بعدی،پروژه روستا
و سایر پروژه های دانشجوییمعماری.قیمت مناسب.کیفیت کار بالا.
خط ویژۀ ارتباط با اس ام اس: 09388724185
جهت دریافت اطلاعات دقیق تماس یا سؤالات یاتقاضاهای خود، به maede_online@yahoo.com یا sepidbank@gmail.com پیام ارسال نمائید
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
امروز چه روزخوبی بود... چقدر خوش گذشت... شب هنگام چشمهایم را برروی هم می گذارم و یکی دیگراز هزاران روز زندگانی ام را به اتمام می رسانم... و به خواب می روم... براستیخواب چیست؟... شاید بُعد دیگری از وجود من در خواب نهفته است و من بی خبرم... شایدمن درعالم غیب زندگی ها می کنم و باز هم بی خبرم... شاید این بُعدی که به ظاهر مرا اسیر و رنجور ومتفاوت کرده است، تنها یکی از ابعاد من باشد... شاید تمام انسانها چنین بُعدی رادارند و خبر ندارند... و تفاوت من با آنها، آگاهی من است... آگاهی نسبت به بُعدی از ابعاد وجودم...که مرا در خود حبس کرده و ناتوانیم را فریاد می زند... و دیگران همه تنها فکر میکنند که توانمندند... زهی خیال خام که بُعد دیگر، از ناتوانی و رنجوری خویش به تنگآمده و التماسش می کند که بیش از این خانه ام را ویران مکن...
شب فرصتخوبیست... یا بهتر بگویم خواب فرصت خوبیست، تا که انسان با یکی از چندین یا هزارانبُعد خویش ملاقاتی داشته باشد... و به این بیاندیشد که خواب است یا بیدار؟... مستاست یا هوشیار... و خلاصه کجای کار است؟... در تاریخ بشر که نگاه می کنیم می بینیمکه هیچ انسانی یکبار بیشتر فرصت زیستن در این زمین خاکی را نداشته است... پس میتوان فهمید که فرصت زندگی بیش از یکبار نمیتواند باشد... و این تنها ابعاد وجود ماست که متفاوت می شود و تازه آنهم همزمان ویکجا... و این درک ما از موقعیتمان است که تعیین می کند فی الحال کدامین یک ازابعاد جایگاه ما خواهد بود... خدا می داند که این مستی و هوشیاری تا به کی طولخواهد کشید... و تا به کی این روح سرگردان را به بازی خواهد گرفت... کسی را نمیشناسم که بتواند آمار درستی را در اختیارم قراردهد... آگاهی و هوشیاری من تا بهامروز در همین حد است... باشد که خداوند عالمیان یاریم دهد و این خسته دل سرگردانرا از بی خبری رهایی بخشد
حقتألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائدهغلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
یادممی آید، وقتی بچه بودم... مرا هرسال به مشهد میبردند... من کودکی بیش نبودم...هرسال که میگذشت و من بزرگترمی شدم... به من می گفتند که امسال دیگرشفایت را ازآقا خواهی گرفت... و من درپس افکارکودکانه ام ازشما... تصویرفرشته ای زیبا راساخته بودم... فرشته ای که روزی مرا ازاعماق درد و رنج های بیشمارم نجات می دهد...دستم را میگیرد و ازروی زمین بلندم می کند... چرا که در این دنیا... با انسانهایزمینگیر،طوردیگری برخورد میشود... انگارکه ازوجودشان برروی زمین... کسی خوشحال نیست...انگارکه زیادی هستند... یا اینکه اصلا نباید باشند... من همیشه منتظرشما بودم...به من گفته بودند... روزی شما به خوابم می آیید و به من می گویید... بلند شو... دیگرهمهچیز تمام شد... غصه هایت تمام شد... دیگر مجبور نیستی سرت را پایین بگیری... دیگرزمینگیرنیستی...من همیشه منتظرشما بودم... نه تنها در مشهد.... همه جا... همه وقت... گاهی با شوقچشم برروی هم می گذاشتم... تا شما را در رویاهایم ببینم... ببینم که پیش من آمدیدو آزادیم را به من هدیه می دهید...
سالهاگذشت... من بازهم به مشهد آمدم... اما نه دیگرهرسال... نه اینکه ازشما ناامید شدهباشم.... من فقط خسته بودم... دلشکسته بودم... دلم پربود... ازدست آنهایی که مثلمن زمینگیرنبودند... دلم میگرفت ازاینکه... وقتی مرا بر روی صندلی چرخ دارنظاره میکردند...برخوردشان با من به گونه ای بود که انگار... من یک مجرمم... مجرمی که به سلابه اشکشیدند تا که دیگران درس عبرت بگیرند... مجرمی که خود گناهش را نمی داند... من دلممی خواست یکبارهم شده... با دلی آرام و خاطری آسوده... به حرمتان بیایم... و برایتاندرد دل کنم... دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم، من ازخدا شکرگذارم که این وضعیترا به من داده... من که ازحال وروزخودم گله ای ندارم... من که کم وکسری ندارم...من که به تمام آفریده های خداوند عشق می ورزم... حتی به همین زمینی که اسیرمکرده... و به من لقب زمینگیر را داده... من که همه را دوست دارم...
پسچرا وقتی با هزاران امید... مقصد حرمتان را درپیش میگیرم... پیش ازآنکه به حرمبرسم و گوشه ای از این مهمانخانه ی بزرگ و زیبا آرام گیرم... و عقده های دل شکستهام را در آنجا باز کنم.... درطول این مسیر... هزاران بارآزارم می دهند و دلمهزاران بار می شکند... یا باید شاهد تعجبشان ازدیدنم باشم... و یا دعاهای بی ربطیکه ازقول خود برایم می کنند... بدون آنکه نظرمرا جویا شوند... خلاصه تا به حرمبرسم... حرف و حدیث بسیاراست... ای کاش حداقل وقتی به آنجا می رسیدم... رهایم میکردند... و اجازه می دادند که با مولای خود تنها درد دل کنم... ولی انگارکه اینقصه تمامی ندارد... انگارکه من اصلا جزو انسانها نیستم... انگارکه خود، دعا کردنرا بلد نیستم... ای کاش لااقل دردلشان برایم دعا می کردند... کاش می دانستند کهوقتی همه با هم... آنهم با صدای بلند برای من دعا می کنند... اینکارشان آرامش رااز من سلب می کند... باعث می شود که فکرکنم... یک موجود بی خاصیتم... که هیچ کاریازاو برنمی آید... حتی دعا کردن...
مراببخشید که خیلی وقت است پیش شما نیامدم... به خدا دوستتان دارم... قلبم برای شما میتپد... ولی می دانم که شما ازهمیجا هم صدای مرا می شنوید... اصلا برای همینامروزنشستم و برایتان درد دل کردم... ولی با خود عهدی بسته ام... من دیگر به مشهدنمی آیم... تا که روزی درحرمتان... یک جای کوچک را هم به کبوتران شکسته بال بدهید...کبوترانی که نمیتوانند درآستان حرم زیبایتان پروازکنند... ولی آخر، مولای من...سرور من... امام رضای من... مگر آنها دل ندارند؟؟؟
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
ازکنارخیابان می گذری، ناگهانچشمانت به کسی می افتد که ازتو ناتوانتراست ولی فقط ازتو، شاید ازدیگریتوانمندترویا شاید درظاهراینچنین ولی درباطن چیزی به غیرازتصورتوست.
آیا تابحال با خودت صادق بودهای؟ راستی ازدیدن او خوشحال می شوی یا غمگین؟ خوشحال ازاینکه مثل او نیستی وغمگینازاینکه اصلا چرا چنین فردی وجود دارد وهست... ولی خوشحالی وغم تو هردوازرویخودخواهی ست... ازکجا انقدرمطمئنی که توازاوخوشبخت تری؟ واونیازمند ترحم توست...شاید هزاران نفرچون تو به اونیازمندند وخود خبرندارند...
چرا پرده هایی که قدرت درستنگریستن را ازتوسلب کرده،کنارنمیزنی تا نظاره گرحقیقت نیز باشی... حقیقتی که درپسنگاههای ظاهربین پنهان گشته وکسی به آن اهمیت نمی دهد...
کسی که برروی صندلی چرخدارنشسته وتو او را ناتوان می پنداری، با تمام وجودش می خواهد به تو بفهماند کهدراشتباهی...
مگرغیرازاین است که انسان بههرآنچه خدا به او بدهد نیازمند بوده؟ پس نیازمند واقعی توهستی، چرا که خدا به توداده ولی به او نداده... وتوانمند اوست که به آنچه خدا به تو داده بی نیازاست...آیا تو نیازمند ترحمی یا او؟ خداوند اورا بی نیازازآنچه تو داری خلق کرده وتورانیازمند...اگرحرف نمی زند دلیلش این نیست که حرفی برای گفتن ندارد... بلکه او برایاثبات خود نیازی به تکلم ندارد... اگر گوشه ای نشسته وراه نمیرود،دلیلش این است کهراههایی را که تو درصدد پیمودنش هستی،اومدتها پیش پیموده وبه مقصد رسیده است و توهنوزاندرخم یک کوچه ای...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائدهغلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
شرکت فنی و مهندسی ارمیا سیستم پایتخت با مجوز رسمی ازوزارت ارشاد اسلامی با رویکردی نوین در مدیریت و کسب و کار در حال فعالیت میباشد و آمادگی خود را جهتهمکاری وارائهخدمات به صورت قراردادی و موردی با :
· کلیه اشخاص (حقیقیو حقوقی)
· سازمانها، ارگانهاو موسسات (دولتی و غیر دولتی)
· بانکهای (خصوصی وغیر خصوصی)
· مدارس (دولتی و غیردولتی)
توسط تیمهای مجزا ومجرب و متخصص در زمینه های ذیلاعلام می دارد.
üنصب وراه اندازی کلیه دوربین های مدار بسته
üنصب و راه اندازیشبکه (به خصوص مجری پروژه های مجازی سازی بهترین روش جهت کاهش هزینه ها)
üفروش (قطعات، سیستمهای کامپیوتری، پرینتر، کارتریج ، نرم افزار و لوازم جانبی)
üکلیه خدمات طراحی(سایت، پورتال، مالتی مدیا، پوستر، بنر تبلیغاتی، ست اداری، بروشور و...)
üتعمیرو نگهداری(مجری قراردادهای پشتیبانی سالیانه)
üمجری کلیه پروژههای برنامه نویسی
üآموزش کلیه دورههای (نرم افزار، سخت افزار و شبکه) مبتدی و تخصصی
امید است با همگام شدن شما با این شرکت بتوانیم خدماتمطلوب و محصولات با کیفیت را ارائه نمائیم و سالها درکنار شما باشیم.
WWW.Ermia-co.com
Ermiasyscapt.co@Gmail.com
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20
ارزانتر و سریعتر کالای خود را به مقصد رسانید...مشاورمستقیم: مائده غلامرضائی
سؤالات یا تقاضاهای خود را به maede_online@yahoo.com ارسالنمائید
شرکت افتخار دارد تابا کادری مجرب، کالاهای شما را از هر جای دنیا با حداکثر سرعت و حداقل هزینه به دوصورت door to door حمل از مبدا، ترخیص، ترانزیت تا انبار مقصد و یا تحویل در بنادر ایران درخدمت بازرگانان و مشتریان عزیز باشد. همچنین حمل کالاهای صادراتی از ایران به کلیهبنادر دنیا یکی دیگر از خدمات این شرکت میباشد.
ارائه بهترین نرخهای حمل کانتینری
امکانات حمل کالا از نقاط مختلف جهان بخصوص خاوردور- اروپا- کشورهای حوزه خلیج فارس، امکانات ترانزیت کالا، امکانات ترخیص کالا و...
دفتر دوبی: 00971555054676
خطویژۀ ارتباط با اس ام اس- ایران: 09388724185
جهتدریافت اطلاعات دقیق تماس یا سؤالات یا تقاضاهای خود، به maede_online@yahoo.com یا sepidbank@gmail.com پیامارسال نمائید
برچسب: نویسنده: ensanesharghi تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20